تبليغاتX


گالري عکس و دانلود کلیپ موبایل

گالري عکس و دانلود کلیپ موبایل

دانلود انواع كليپ هاي خفن موبايل و عكس هاي ديدني و اس ام اس هاي عاشقانه

برو..

تا حالا شده دلت بخواد بري به يه جاي دور؟يه جاي دوروساكت.يه جا كه دست هيچ كس بهت نرسه.جايي كه فقط خودت باشي و خداي خودت.تنهاي تنها.درسته تنهايي بده اما بعضي وقتها برات لازمه.لازمه كه تنها باشي و فكر كني يه كم خلوت كني.شايد با خودت دردودل كني .خودت و خالي كني.اين جاي دور ميتونه خيلي جاها باشه.بستگي به خودت داره به اين كه تو دوست داري كجا باشي.

مثلا ميتوني خودتو توي يك صبح قشنگ كنار ساحل يك دريا ببيني كه صداي موجهاي آروم و پياپيش به گوشت ميرسه.يه مشت سنگ بردارو دونه دونه با هرچي زور تو دستات بندازشون تو آب.با هر سنگي كه بر ميداري يه غم يه گله يه ناراحتي يا شايد يك گره از قلبت و بكن و باهاش بنداز تو آب.انقدر اين كارو ادامه بده تا قلبت صاف شه.صاف شه از هرچي كينه و بغض و نفرت.صاف شه از هر چي غم و اندوه و حسرت.اونوقت كه آروم شدي روي شنها دراز بكش و به آسمون و كبوترهاي مهاجرش خيره شو.يه موج ميادو به پاهات ميخوره و تو رو خنك ميكنه.يك نفس عميق بكش و آروم چشمات و ببند و فقط به صداي موج هاي آروم و صداي مرغابيها گوش كن.

مي توني خودت و تو يك صحرا تو دل شب ببيني.بوي دلنشين چمن هاي شبنم زده فضا رو پر كرده.تو روي چمن ها دراز كشيدي.آسمون پر از ستارست.انگار خدا از تو دامنش يه مشت ستاره ريخته تو آسمون.دستتو بگير بالا و يكي از ستاره ها رو بگير تو دستت.حالا تو صاحب يه ستاره اي.هرچي ميخواي به اون ستاره بگو.هرچي تو دلت.اگر ميخواي گريه كني واسه اون ستاره گريه كن اگر ميخواي بخندي واسه اون ستاره بخند.اگر ميخواي داد بزني دوا كني واسه اون ستاره داد بزن و دوا كن.يا نه باهاش حرف بزن و دردودل كن.هر حسي داري روي اون ستاره خالي كن.وقتي كه خالي شدي ازش تشكر كنو بذارش سر جاش تو آسمون.اونوقت چشمات و آروم ببند و بخواب.لالايي تو صداي جيرجيرك ها ست و شرشر آب.

ميتوني خودت رو تو يك دشت وسيع پر از گلهاي قد بلند و رنگارنگ ببيني.تصميم ميگيري توي اين دشت بزرگ قدم بزني.يك شاپرك مي بيني كه روي يكي از گلها نشسته.ميري جلو تا بگيريش.اما شاپرك فرار ميكنه.توام دنبالش ميدويي.بهش ميگي وايسا شاپرك كاريت ندارم.فقط ميخوام نازت كنم.اما انگار شاپرك بازيش گرفته.انقدر توي اين دشت بزرگ تورو ميدوونه كه كه خسته ميشي و ميفتي رو زمين.آفتاب دلنشيني مي خوره تو چشمات.چشمات و مي بندي.حسابي خوابت گرفته.يه نسيم خنك مياد و بوي گل همه ي دشت و ميگيره.نفس عميق ميكشي و به خواب ميري.يه خواب آروم .آروم آروم.

خيلي جاهاي زيباي ديگه هست كه ميتوني خودت و اونجا تصور كني.وسط يك جنگل انبوه،روي يك كوه بلند،يا زير بارون،يك منظره ي پاييزي يا هر جاي ديگه اي كه تو دوست داري و به تو آرامش ميده.يادت باشه توي اين صحنه ها هيچ چيز و هيچ كس نيست كه تو رو اذيت كنه هيچ چيزو هيچ كس.فقط خودت هستي و خودت.فقط خودت.تنهاي تنها آروم آروم.

پس اگر دلت هواي رفتن كرده راه دور نيست.نيازي به كوله بارم نداري.قصد سفر كن و برو.برو…

رها(ن_ج)

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 18:43  توسط raha  | 



تو رفتي و...



تو اون ستاره بودي  تو آسمون عشقم  پر زدي و رفتي از جلوي چشمم
 تو اون بود كه گفتي هميشه كنارم ميموني اما پيشم نموندي تنهام گذاشتي رفتي
تو اون بودي كه گفتي نمي خوام ببينم اشكات اما وقتي كه رفتي روون شدن اشكام
من اون بودم كه گفتم تنها ترين عاشقم اما ديگه نبودم تو اومدي كنارم
 من اون بودم كه گفتم هميشه بمون پيشم اما باز تو رفتي هيچي نموند از عشقم
 عشق ما هم تموم شدش حالا مونده يه خاطره
دلامون از هم دور شدش خدافظي شدش چاره 
  رها                        
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:10  توسط raha  | 



کبوتر نا امید

آسمون صاف بود.آبی آبی.کبوتر خوشحال بودو پرواز میکرد.برای خودش آواز می خوند.تا اینکه یه پسر بچه با تیر کمونش اونو زد.کبوتر طاقت آوردو فرار کرد.اون زخمی شد.از بال سفید مثل برفش خون میومد.حالا دیگه بال کبوتر سفید نبود.کبوتر هنوز به زندگی امیدداشت.شب شد.تاریک شد.سرد شد.همه جا ساکت بود.اما کبوتر هنوز به دنبال یه پناهگاه گرم و نرم بود.اون تنها بود.دلش می خواست یکی بود تا زخمهاشو میبست.دلش میخواست یکی بود که دلداریش می داد.یکی بود که اونو به خونش می برد.یکی بود تا اونو بغل میکرد،نازش میکرد،بهش آب میداد دون میداد.کبوتر دیگه خسته بود.دیگه خونی تو تنش نمونده بود.حالا دیگه کبوتر جون نداشت.و این پایان کبوتر شد.مرگ.کبوتر تا اخرین لحظه ی عمرش امید داشت.امید به نجات.شاید مرگ برای کبوتر نجات بود.

 

                                                                                                                          رها

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 19:34  توسط raha  | 



به کدامین گناه نا کرده

خدا کنه هیچ وقت تنها نشی.خدا کنه هیچ وقت بی کس نشی.خدا كنه  هیچ وقت به کسی احتیاج پیدا نکنی،محتاج نشی.خدا کنه هیچ وقت به کسی دل نبندی. خدا کنه هیچ وقت عاشق نشی.سخته.خیلی سخته اگه به کسی دل ببندی.اگر دوسش داشته باشی.اگر فکر کنی برات تکیه گاه تو هم برای اون،اگر برات خیلی مهم باشه،اگر احساس کنی خیلی  نه ولی یه کم براش مهمی ،صادق باشی،زلال باشی،رو راست باشی مثل آینه،نازک باشی مثل برگ .امااون....
جواب کدام گناه کدام خطا کدام اشتباه رو دادم.كاش ميفهميدم.كاش ميفهميد سوختم از سردي.پر شدم از خالي.شكستم.گناه من چه بود؟؟؟؟به کدامین گناه نا کرده مجازات شدم؟به کدامین گناه ناکرده مورد قضاوت قرار گرفتم؟این چه دادگاهیست که محکوم حق دفاع ندارد؟ به کدامین گناه؟

                                                                                                                              رها   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:40  توسط raha  | 



بارون...

  کی میگه وقتی بارون میاد انگار ابرا غصه دارن،دارن گریه میکنن.کی میگه وقتی آسمون دلگیر میشه بارون میاد.کی میگه وقتی بارون میاد با خودش غم میاره غصه میاره.نه.بارون با خودش طراوت میاره.پاکی میاره.شادی میاره.

وقتی بارون میاد عوض اینکه بشینی پشت پنجره نگاش کنی و یاد غم و غصه هات بیفتی این بار برو زیر بارون،برقص،فریاد شادی سر بده.جیغ بکش.خودت و خالی کن.بلند بلند بخند. تازه شو.مثل درختا مثل برگا مثل گلا،مثل خاک.دستاتو بگیر رو به آسمون بگو ای خدا ای خدا بده اون چیزی که میخوام اون چیزی که تو دلمه.اون چیزی که آرزومه. بارون یک فرصته از دستش نده دیر میاد و زود میره.وقتی میخواد بیاد،آسمون زمینو خبر میکنه.اما موقع رفتن بی خبر میره.فقط برای مدتی ردُ پاش میمونه.پس از حالا منتظر بارون باش.

من هم نوشته ی قبلیمو این طور اصلاح میکنم: 

بارون میاد..آسمون گریه میکنه میخنده..زمین پاک میشه..گل شاد میشه..چمن میرقصه...خاک آروم میشه...ابر میاد...خورشید میره..دریا...رود...چشمه...جوی...بارون... بوی خاک..درختای سیراب...جوب های پر آب...گنجشک های شاد. 

                                                                                                                             رها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 13:7  توسط raha  | 



تو بزرگی

                                                       

هیچ وقت فکر نکن که آدم کوچیکی هستی.اما اونقدرم خودتو بزرگ نکن که مغرور شی.به هیچی دل نبند.چون وقتی از دستش بدی خودتم از دست میری.

خودتو رها کن.برو بالا.پرواز کن.روی ابرا.مثل کبوترا.اونوقت می بینی که همه چیز زیر پاته و تو چقدر بزرگی.

خودتو رها کن.زلال شو.جاری شو.مثل رود.اونوقت میبینی اونقدر پاکی که اگر ناپاکی هم سر راهت ببینی اونو میشوریو از بین میبری.

پس هیچوقت خودتو دسته کم نگیر چون میتونی بزرگ باشی.چون میتونی پاک باشی.

                                                                                                        رها

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 21:41  توسط raha  | 



افسانه ی ستاره

                                                    

خانه ی قبلی ما در طبقه ی اول واقع در یک آپارتمان بود که دور تا دور آن را ساختمان های بلند احاطه کرده بودند.پنجره ی اتاق من نرده ی آهنی و توری داشت.آرزویم این شده بود که شبها موقع خواب ستاره ها را ببینم و با شمردن آنها و آرامشی که زیباییشان به من میدهد به خواب روم.برای رسیدن به این آرزو آرزو می کردم که به طبقه ی آخر یک سا ختمان بلند رویم.آرزویم براورده شد اما آرزویم براورده نشد.ما به طبقه ی آخر آمدیم اما ستاره ها رفتند.کجا نمیدانم.شاید پشت ابرهای سیاه خود را پنهان کرده اند.دیگر آرزویم شمردن ستاره ها نبود بلکه دیدین آنها فقط برای یک لحظه بود.

ستاره ها+افسانه

آری چند صبایی است که دیگر آسمان شهر من ستاره ندارد.ماه تنها مانده.کودکان تازه متولد شده در شهر من دیگر معنای ستاره را نمیدانند.دیدن ستاره ها برای آنها حتی آرزو هم نیست.افسانه است و باید در کتاب ها دنبال آن بگردند.آری ستاره دیگر افسانه است افسانه.  

                                                                                                                    رها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 21:26  توسط raha  | 



وداع...

دیگر امید ندارم به دیدن چشایش                      دوستی همانند او دل می برد نگاهش

او ازینکه همیشه بهم می گفت عاشقم          بت ساخته بود در دلش از او و ادعایش

او در هوای عشقش غافل بود ازینکه            مردی با وجودش افتاده بر دست و پایش

آینه ی وجودش٬شدم و خود فروختم                  اما شکست آینه را با آن همه ادایش

اینور و اونور زدم٬اشکی نشست بر چشم              مردم و زنده شدم٬تمام روز برایش

احساس خوبی ندارم٬زیرا وقت وداع است     شاید که عاشق شود در آخرین وداعش

 

نویسنده:محمد

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 20:42  توسط raul  | 



او در انتظار او...



چو خود را نگاه کرد دیگر نگاهم نکرد.آری او شیفته بود،به خدا قسم شیفته و عاشق بود،جز او کس دیگری را نمی خواست،او همان او بود...
گوشش می شنید اما هر آنچه که از احساسش می آمد، نه گلواژه دیگری را...قلبش منزلگاه بی حد و وصف عشق او بود،او همان او بود...
در اوٍ او کسی نبود جز او،او همان او بود...
انگار دلواژه ی او راهی به منزلگاه وجودش نمی یافت،این او همان او نبود،اویی فراتر از او...
در کوچه باغ نگاهش سرسبزی نبود،خشک بود و دلگیر.دیگر از آن نرگس ها و گلمحمدی ها که در کنار دری دلربایی می کرد خبری نبود.گویی سردی وجود او خزان را به کوچه ی تنهایی ها آورده بود،او همان او بود...
صندوقچه ای در گوشه ای پشت میله های تنهایی و تاریکی خاک می خورد.آری رد پا هنوز مانده است،همان رد پای او،او همان او بود...
امیدوار بدنبال شاهراه گمشده ی خود می گشت تا کوچه باغ نگاهش را به عروج ابدی وصل نماید.این او همان او نبود اویی فراتر از او...
چون او بود او هم بود.او می دانست که اویی فراتر از او،چون بی او شود نیست و نابود می شود.

همچنان چشم به راه او بود تا دیگر بار با آن گام های کوچک و استوار در بهاری سبز و دلنواز بیاید و غنچه های نرگس وجودش را در آن کوچه تنگ و تاریک بکارد و با نور وجودش علتی بر رشد و بلوغ آنها گردد و در آن هنگام است که گل های محمدی نیز سر از خاک تنهایی و افول بر آورده و پا به پای نرگس های نوپا بسوی آن شاهراه قدم می نهند و دوباره حیات و زندگی به کوچه باغ کهنه ولی باصفا بر می گردد،البته این تعالی در سایه نور اوست،او همان اوست...



تقدیمی از محمد برای یک دوست
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 2:25  توسط raul  | 



عشق بادي...

وقتي كه عاشق مدعي بر بوق عاشقي دميد               عشقش چون صداي آن باد وزاني بيش نبود

گفتم باو اي عاشقم،تو عاشقي يا مدعي؟             گفت در وراي آن صدا احساس طفلي بيش نبود

گفت پيش از آن كه بينمت مدت ها عاشق بودم    گفتم باو كه اين غزل در وصف تو،رويايي بيش نبود

گفتم بيا صادق باش با اين دل سرگشته ام                 گفت در تمام اين زمان صداقتي در پيش نبود

گفتم باو كي مدعي،ساكت بشين و بنده باش              گفت بندگي اين خدا از ابتدا در خويش نبود

وقتي كه آتش پاره ي گفتار او جانم دريد            در بازي زندگي ماتي شدم،كه پيش از آن كيش نبود


نويسنده: محمد
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11:30  توسط raul  | 



یک کوچه باغ شب بو ی من تو....


چشم هایت معصومانه تر از ما به من زل زده است . عطر تنت را به یک کوچه باغ شب بو نمی دهم . پلک های پنجره را باز می کنم می خواهم کمی فقط کمی به پهنای افق در کوچه ی ناز چشمهایت پرسه بزنم . در کدامین کوچه از نفس به هم نزدیک تر می رسیم.حتی تن های ما بین ما حایل است عاشقی اینست .روح تو روح منست.تپیدن های من همه از آن توست .گرچه کوتاه ترین فاصله ها فاصله ی هر نفس کشیدن است اما من در میان فاصله ی هر نفست هزار بار میمیرم.دستهایت را به دور شانه هایم حلقه که می کنی حس ناب امنیت در دلم پر پر می زند.در خیالم شاخه ای از رویا را می چینم .ای که برای با تو بودن باید از بودن گذشت ای آبی نیلی من ای خورشید من روی زانوهای آسمانم نشسته ای من عاشقم..........


هزاز هزار تا نرگس از باغ نگاهم تقدیم تو باد
دلنوشته ای از نارسیس
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 19:47  توسط gomnam  |